بازگشتم .

  من بازگشتم.  و دوباره می نویسم. همان حرف های ساده . همان بحث های  خودمانی . همان بریده  جراید . همان معرفی  کتابهایی که می خوانم.

×××

وقتی به چشم هایم نگاه کرد و گفت تو فقط رمان می خوانی قلبم تکان خورد. راست می گفت مدتها ی زیادی بود که روش خواندنم تغییر کرده بود.  به سراغ کتاب هایم رفتم . کتاب لذات فلسفه از ویل دورانت را که 3 سال پیش دوستی برایم آورده بود و نصفه نیمه رهایش کردم را دوباره به دست گرفتم.

  
نویسنده : bita. dadmehr ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩
تگ ها :

یک وبلاگ رو به مرگ

 "وبلاگ جایی برای نوشتن عقاید و حرف های نزده است  . جایی که تو بنویسی و بقیه بخوانند و درباره اش حرف بزنند. نظراتشان را بگذارند"

وقتی  نمی توانی حرفهایت را بنویسی 

  وقتی نمی توانند نظراتشان را بگذارند

  دیگر این وبلاگ به چه دردی می خورد

انگار صدای آخرین نفس نفس زدن های  وبلاگم را می شنوم

  
نویسنده : bita. dadmehr ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
تگ ها :

سیاه و سفید

"بدون شرح "

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : bita. dadmehr ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥
تگ ها :

قهوه باید...

 

 

 

 

قهوه باید تلخ مثل جدایی

 

داغ مثل عشق

 

سیاه مثل شب باشد

 

  
نویسنده : bita. dadmehr ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
تگ ها :

دمم گرم و مستدام باد

چند روزیست  دم قلبم را دیده ام. 

 دم و بازدمش که  به شماره می افتد برش می دارم و می برمش توچال هوایی تازه کند.

دلتنگ که می شود کار را تعطیل می کنم و می برمش همان جایی که دلتنگیش به یکباره تمام می شود.

خسته  و بی حوصله که باشد  می برمش دم پنجره و  آنقدر ازآن دور دست ها برایش داستان سرایی می کنم تا حالش جا بیاید.

 خلاصه دمم گرم  

 

 

  
نویسنده : bita. dadmehr ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
تگ ها :

سپاس/کوئیلو

از همه آنان که رؤیاهای مرا به سخره گرفتند، سپاسگزارم
آنان به تخیل من پر و بال بخشیدند
از همه آنان که می‌خواستند مرا به شکل الگوی خود درآورند، سپاسگزارم
آنان ارزش زندگی را به من آموختند...»

چند سطر از اثری با عنوان "سپاس"، نوشته پائولو کوئیلو

--------------------------------------------------------

از همه آنان که در ضربه زدن به من به طور گسترده ای تلاش کردند ممنونم چرا که به من یادآوری کردند من همچنان  در مرکز توجهات  قرار دارم

از همه آنان که با سخنان تخیلی رمانتیک و داستانهای خود سعی کردند  احساساتم  را خدشه دار کنند ممنونم چرا که باعث شدند  به اراده ام بیش از پیش ایمان پیدا کنم

چند سطر از اثری که  . . . !!

 

  
نویسنده : bita. dadmehr ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها :

زتان شاعر .زنان غیر شاعر

زنان شاعر // هزار بار عاشق می شوند //  هزار بار خودکشی می کنند// هزار بار تمرین می کنند انواع زندگی را

***

زنان کار // یک بار عاشقی می کنند// یک بار میمیرند// یک بار تجربه می کنند

زندگی را

 

  
نویسنده : bita. dadmehr ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢
تگ ها :

احساس را که نمی شود خیرات کرد!

 

پلان یک

صدا زدن نام کوچک  کسی که دوستش داشت برایش امری مقدس بود و به طرز افراط گونه ای آنر ا انحصاری می دید .

پرسیدن حالش و اینکه خواب است یا بیدار  و چرا گوشی او خاموش است هم از آن دست کارهایی بود که مختص خودش می دانست. رفتارهایی کاملا خصوصی و پر از مفاهیم دوست داشتنی .

حتی  صبح به خیر گفتن و آخر شب، شب به خیری  با چاشنی کلماتی دیگر را پر از جنبه های حسی می دانست . حس را که نمی شود تکه پاره کرد ! نمی شود خیرات کرد ! می شود؟؟

پلان دو

اینروزها نام کوچک او را از زبان خیلی ها می شنید،  حالا دیگر  کسانی پیدا شده بودند که مراقب بیدار و خواب بودنش  و اصلا مراقب همه چیز او بودند. انحصاری عاشقانه  در کار نبود.

پلان سه

یا همه چیز یا هیچ چیز .  نصف و نیمه های یک اسم، یک احوالپرسی و یک  قلب به درد دل  کمال خواه او نمی خورد .  

                                                                                               پایان

  
نویسنده : bita. dadmehr ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
تگ ها :

← صفحه بعد